|
خلاقیت......نوآوری تا چه حد واقعا؟
فنجان چای را که به لبهایم نزدیک کردم، حرف زدنش را دوباره شروع کرد:"
واقعا اوضاع بدی شده...مردم به شدت غرب زده شدند...." سرم را به
علامت تایید تکان دادم و گفتم:" بله...درسته..." آهی کشید و گفت:"
به هر حال خودتون دارین میبینین دیگه....اکثریت، سریال ها و فیلم های
خارجی رو به ایرانی ترجیح میدن"
-بله درسته!!
دستهایش را تکیه داد به دسته های صندلی:" دوای این درد فکر میکنین
چیه خانم؟ واقعا فکر میکنین چیه؟...." دستپاچه فنجان را گذاشتم روی میز.
صدای بلندش شکه ام کرده بود. فنجان چای خودش را برداشت:" فکر
میکنین ریشه ی این مشکل کجاست؟ ما باید فرهنگ سازی کنیم خانم
محترم....فرهنگ سازی! نوآوری و خلاقیت بسیار مهمه....اصلا بنده برای
همین از شما خواستم که تشریف بیارین. ما باید فیلم هایی بسازیم که
مردم به جای "گمشدگان" و فرار از زندان" و سریال های فارسی وان ،
سریال های خودمون رو ببینن و از فضای مستحجن غرب دور بشن!"
خودم را روی صندلی ام صاف کردم و گفتم:" واقعا فرمایشاتتون مهم و
عمیقه.....چقدر منتقدانه حرف میزنید...!"
لبخندی زد و گفت:" بله، حالا عمیقتر هم خواهد شد...ببینید، بنده یک سری
طرح داستان فیلم نامه دارم که از شما میخوام روش کار کنید." دسته های
کاغذ را به من نشان داد. بلند شدم و از روی میز برشان داشتم. شروع
کردم به خواندن طرح اول:"داستان هواپیمایی که در یک جزیره ی مرموز
سقوط کرده و برای مسافران آن اتفاقات متعددی می افتد و..." سرم را از
روی کاغذ برداشتم و گفتم:" فکر نمیکنید داستانش یک کم.....فقط یک
کوچولو شبیه سریال گمشدگانه؟" سرش را به شدت تکان داد:"نه
نه.....اصلا شبیه نیست....اشتباه نکنید خانم....داستان کاملا نوآورانه است.
نام ها و فضای داستان هم ایرانی اند" شانه هایم را بالا انداختم و طرح
بعدی را خواندم:"شهرام وشهروز دو برادرند. شهروز به زندان می افتد و
شهرام سعی دارد به هوش سرشار خود او را نجات دهد...." سرفه ای
کردم و گفتم:" ببخشید فکر میکنم داستان فرار از زندان هم همین بود. فقط
اسماشون رو عوض کردین. نه؟" اخمی کرد و گفت:" چی دارین میگین؟
اصلا این داستانش 360 درجه با فرار از زندان فرق میکنه..." طرح های بعدی را که نگاه کردم سرم سوت کشید. برگه هارا کوباندم روی میز کوچک جلویم
و گفتم:" واقعا هوشمندانس...واقعا نوآورانس....سریال ایرانی 25، شهرام و
شهروز، پیداشدگان، زنان خانه دار غیر افسرده، "بتول زشت"تون هم که
دیگه به جای" آگلی بتی" فوق العادس...."
یک ابرویش را داد بالا و لبخندی زد و گفت:" من که بهتون گفتم. ما به همین
طرح های نوآورانه نیازمندیم." نفس عمیقی کشیدم و گفتم:" من یک
پیشنهاد دارم. اصلا چرا اینقدر هزینه کنیم؟ صحنه سازی و گریم و فیلم
برداری و بازیگر و کارگردان و.... به جای این همه هزینه ها.....یه هزینه ی
دوبله میکنیم، یه سانسور. سانسور و دوبله ی ایرانی هم که حرف نداره.
اصلا اسماشون رو هم عوض میکنیم، دیگه فضا ایرونی ایرونی
میشه....هان؟" سرش را تکان داد و گفت:" به دلیل وقت اندکمون، بد
فکری هم نیست...!!! فرهنگ سازیمون رو از همینجا شروع میکنیم..."
کیفم را برداشتم و با عصبانیت از جایم بلند شدم. از در که بیرون میرفتم،
برگه های روی میزش افتاد. نگاه من هم افتاد به دسته ی دی وی دی
سریال های خارجی که زیر برگه هایش گذاشته بود! |