تبليغاتX
{ REYTAVA } { ریحانه توسلی نیا }


کنارم بنشین!
به من گوش بده و یه گوشه از قلب منو تصرف کن!
قلب قطره ای از دریای جوونای ایرونی! خوش اومدی عزیزم!

نویسنده ی تمامی مطالب سایت ریحانه توسلی نیا می باشد.
یادداشت های کوتاه ریحانه توسلی نیا را اینجا بخوانید !

Yahoo!

Nice Stories

 

 


چهارشنبه 1390/11/05
 
ساعت

بسته ی سفید را توی دستم میچرخانم و به پشتی مبل تکیه میدهم. همانطور که دو پایم را روی میز گذاشتم، یادداشت ضمیمه شده به جعبه را میخوانم. یک دستم را روی سرم میگذارم تا ذهنم دوباره به 15 سال پیش پرواز نکند و آنوقت...

کلاس شروع شد و من به خودم لعنت فرستادم که چرا باز یادم رفت چوب کبریت همراهم بیاورم. و سعی کردم تا با مدام پلک زدن و خیره شدن به معلم، از بسته شدن چشم هایم جلوگیری کنم. شکلات تلخ را زیر زبانم گذاشتم تا با آب شدنش،نشاطی دوباره به بدنم باز گردد. اما هر کلمه ی معلم کم کم انگار تبدیل به لا شد و من در گوشم چیزی جز لالایی نشنیدم. طبق قرار،کنار دستی نیشگونی از بازویم گرفت. به ساعت مچی ام که نگاه کردم،نزدیک بود به گریه بیفتم. تقریبا نزدیک سه ربع گذشته بود، اما ساعت مچی روی یک ربع درجا میزد. به دست دو نفر کنارم  چشمی انداختم،ولی ساعت آنها هم خراب بود انگار. کم کم فهمیدم ساعت معلم هم ایستاده و به وحشت افتادم. معلم،پیروزمندانه و با آرامش گچ را روی تخته میکشید و لالاییش را میخواند. لبخند گوشه لبش تنم را به لرزه انداخته بود و ساعت را که نگاه میکردم، بیشتر میلرزیدم. احساس میکردم لالایی خواندنش هیچوقت تمام نمیشود و همه لبهایشان را به هم دوخته اند تا گرمای خواب با آرامش بیشتری بدنم را درآغوش بگیرد. قبل از آنکه تحملم برای جیغ کشیدن تمام شود، خواب بار سنگینش را پشت پلکم گذاشت.

بسته ی سفید را توی دستم میچرخانم و به پشتی مبل تکیه میدهم. همانطور که پایم را روی میز گذاشتم،یادداشت ضمیمه شده به جعبه را میخوانم:"از طرف وزارت آموزش و پرورش به معلم نمونه و با تجربه ی سال!" دیگر فکر کردن به پستچی مرموز را تمام میکنم و صدای پاره کردن کاغذ سفید دور بسته را با لذت میشنوم. ساعت طلایی رنگ توی جعبه برق میزند و حس قشنگی به من میدهد، حسی که انگار با فشردن دگمه ی نقره ای زمان را توی دستم گرفتم. به ثانیه شمار ساکن ساعت دیواری خیره میشوم و آنوقت لبخندی روی لبم می آورم. لبخندی پیروزمندانه،از آن لبخند ها که 15 سال پیش معلممان موقع لالایی خواندنش روی لب آورده بود.

 

 

سه شنبه 1390/10/06
 
زنبوری که عسل نداشت

دانای جزئ 1:

گره ی روسریش را بازتر کرد و با مجله ی پزشکی روی میزم خودش را کمی باد زد.گفتم:" عزیزم من عجله دارم. زوتر کارتو میگی؟" گفت :" خانم دکتر من تعریف شما رو خیلی شنیدم. میدونستم اگه زنگ بزنم تا 6ماه دیگم بهم وقت نمیدین. برای همین آخر وقت ،حضوری خدمت رسیدم ." گفتم:" خب گلم تو که تا ایجا اومدی مشکلتو بگو." گفت:"نه خانم دکتر، میخوام برای دوستم وقت بگیرم، به خدا خیلی ضروریه،  مامان باباشم اونقدر سرگرم کارن که ازش خبر ندارن، باور کنید تادم خودکشی رفت خانم دکتر، خودم نجاتش دادم....اه...همش تقصیر اون پسره ی اوباشه....ترو خدا هر چی زودتر وقت بدین تا یه کاری دست خودش نداده!"

لبخندی زدم و گفتم:" باشه خانم فرشته ی نجات، من فردا بین ساعت 3 و 4 یه وقت استراحت واسه خودم گذاشتم....اون موقع دوستتو بیار برای مشاوره."  دوید طرف در و گفت :" خیلی گلین." گفتم:" راستی اسمت؟"  گفت:" شیوا" و در رابست.

 از آن روز دیگر شیوا را ندیدم!

دانای جزئ2:

گفتم:" مهسا خودمو کشتم تا از این دکتره وقت گرفتم...خودتو لوس نکن بیا دیگه.." خودش را روی نیمکت جمع کرد و گفت:" فقط میام برا دلخوشی تو..." سرم را تکان دادم و گفتم:" انگار این پسره که رفته، همه وجود تورم تخلیه کرده...مث سنگ شدی..." هیچ چیز نگفت.

تمام راه توی اتوبوس ساکت میخ شده بود به خیابان ها. پیاده که شدیم، تابلوی مطب را نشانش دادم. عقب عقب رفت و با تمام سرعت دوید. طوری که نتوانستم پیدایش کنم  دختره ی دیوانه را....انگار خل شده بود.

 

دانای جزئ 3:

این شیوا  خلم کرد انقدر گفت دکتر دکتر. انگار من روانی ام بروم پیش روانشناس. این روانشناس ها عشق و عاشقی چه میفهمند. فقط بلند بگویند که این خوب است و آن بد. این کار را نکن آن را .... همه اش فکر میکنم چه میشد اگر برمیگشت.

یعنی تمام راه با اتوبوس را به این فکر میکردم، ....که سوت ترمز اتوبوس افکارم را پاره کرد. شیوا با خوشحالی تابلوی مطب او را نشان داد و گفت:" یه چیزیه واسه خودشاااا!"  قلبم ایستاد. تمام قوایم را جمع کزدم و دویدم. علاقه ای به مشاوره با مادر روانشناسم نداشتم.

 

دوشنبه 1390/05/31
 
ماه عزادار است

شب نا امید بود و سیاهتراما ماه امیدوارانه تمام نورش را میکرد چراغ راه یتیمان کوفه تا کاسه های پر از سفیدی شیر را برسانند به محبوبش...

امید داشت تا دوباره نگاهش را بدوزد به سایه ی بلند لا به لا ی کوچه ها و مهربانی هایی که پشت در  خانه ی یتیمان جا میماند....

تا بوی عدل را مثل همه ی آن 4 سال  استشمام کند و آرام بگیرد.

تا عکسش را بیندازد توی چاه و روی آب بلرزد  از  مصیبت مرد ترین مرد دنیا، آنوقت دلش خوش  باشد که شده سنگ صبور  علی!

این شبها ماه از همه ی ما عزادار تر است!

 

 

 

سه شنبه 1390/05/18
 
یک تکه عشق

دیگر خسته شده بودم. قلبم مثل یخچال خانمان خالی خالی شده بود. نه یک گرم  مهربانی داشت نه یک کیلو لبخند. داشت میسوخت  از تهی بودنش.  دوستم را پیدا کردم. به او گفتم:"یک مثقال مهربانی داری به من قرض دهی؟" ابروهایش را بالا انداخت و گفت:"ببخشید. ولی یه خرده مونده،اونم واسه خودمه و خونوادم...قبلیا رو برنگردوندی هنوز!"

همسایه روبروییمان از آنجا رد میشد. گفتم:"یه کم لبخند داری بهم قرض بدی؟" دو انگشت شست و اشاره اش را به هم مالید و گفت:" پول مول چقدر داری؟" گفتم:"هیچی!" گفت:"شرمنده. چیزی ندارم!" و آنوقت وقتی که داشتم میرفتم  با چشمهایم دیدم چگونه یک تن لبخند داد به آن یکی همسایه ی ثروتمندمان.

شانه هایم دیگر افتاده بودند و آرام راه میرفتم. یکی روبرویم ایستاد. سفید پوش بود و بوی خوشش نشان میداد قلبش پر است. دستم را گرفت و گفت:"جای آن یک مثقال مهربانی که میخواستی چیز  دیگری دارم.تکه های کوچک عشق توی قلبت را بده و آن را بگیر!"

تکه ها را دادم دستش. یک قطعه نور سفید انداخت توی قلبم. قلبم سیر شد برای ابد. گفتم حالا میخواهی با آن تکه های عشق چه کنی؟  گفت میبرم آن بالا پیش فروشنده ی اصلی ،روزی پنج بار بیا آنجا و سودش را بگیر!

 

سه شنبه 1390/03/31
 
خلاقیت......نوآوری تا چه حد واقعا؟

 

فنجان چای را که به لبهایم نزدیک کردم، حرف زدنش را دوباره شروع کرد:"

واقعا اوضاع بدی شده...مردم به شدت غرب زده شدند...." سرم  را به

علامت تایید تکان دادم و گفتم:" بله...درسته..."        آهی کشید و گفت:"

به هر حال خودتون دارین میبینین دیگه....اکثریت، سریال ها و فیلم های

خارجی رو به ایرانی ترجیح میدن"

-بله درسته!!

دستهایش را تکیه داد به دسته های صندلی:" دوای این درد فکر میکنین

چیه خانم؟ واقعا فکر میکنین چیه؟...." دستپاچه فنجان را گذاشتم روی میز.

صدای بلندش شکه ام کرده بود. فنجان چای خودش را برداشت:" فکر

میکنین ریشه ی این مشکل کجاست؟ ما باید فرهنگ سازی کنیم خانم

محترم....فرهنگ سازی! نوآوری و خلاقیت بسیار مهمه....اصلا بنده برای

همین از شما خواستم که تشریف بیارین. ما باید فیلم هایی بسازیم که

مردم به جای "گمشدگان" و فرار از زندان" و سریال های فارسی وان ،

سریال های خودمون رو ببینن و از فضای مستحجن غرب دور بشن!"

خودم را روی صندلی ام صاف کردم و گفتم:" واقعا فرمایشاتتون مهم و

عمیقه.....چقدر منتقدانه حرف میزنید...!"

لبخندی زد و گفت:" بله، حالا عمیقتر هم خواهد شد...ببینید، بنده یک سری

طرح داستان فیلم نامه دارم که از شما میخوام روش کار کنید."  دسته های

کاغذ را به من نشان داد. بلند شدم و از روی میز  برشان داشتم. شروع

کردم به خواندن طرح اول:"داستان هواپیمایی که در یک جزیره ی مرموز

سقوط کرده و برای مسافران آن اتفاقات متعددی  می افتد و..." سرم را از

روی کاغذ برداشتم و گفتم:" فکر نمیکنید داستانش یک کم.....فقط یک

کوچولو شبیه سریال گمشدگانه؟"   سرش را به شدت تکان داد:"نه

نه.....اصلا شبیه نیست....اشتباه نکنید خانم....داستان کاملا نوآورانه است.

نام ها و فضای داستان هم ایرانی اند"   شانه هایم را بالا انداختم و طرح

بعدی را خواندم:"شهرام وشهروز دو برادرند. شهروز به زندان می افتد و

شهرام سعی دارد به هوش سرشار خود او را نجات دهد...."  سرفه ای

کردم و گفتم:" ببخشید فکر میکنم داستان فرار از زندان هم همین بود. فقط

اسماشون رو عوض کردین. نه؟" اخمی کرد و گفت:" چی دارین میگین؟

اصلا این داستانش 360 درجه با فرار از زندان فرق میکنه..." طرح های بعدی را که نگاه کردم سرم سوت کشید. برگه هارا کوباندم روی میز کوچک جلویم

و گفتم:" واقعا هوشمندانس...واقعا نوآورانس....سریال ایرانی 25، شهرام و

شهروز، پیداشدگان، زنان خانه دار غیر افسرده، "بتول زشت"تون هم که

دیگه به جای" آگلی بتی" فوق العادس...."

یک ابرویش را داد بالا و لبخندی زد و گفت:" من که بهتون گفتم. ما به همین

طرح های نوآورانه نیازمندیم." نفس عمیقی  کشیدم و گفتم:" من یک

پیشنهاد دارم. اصلا چرا اینقدر هزینه کنیم؟ صحنه سازی و گریم و فیلم

برداری و بازیگر و کارگردان و.... به جای این همه هزینه ها.....یه هزینه ی

دوبله میکنیم، یه سانسور. سانسور و دوبله ی ایرانی هم که حرف نداره.

اصلا اسماشون رو هم عوض میکنیم، دیگه فضا ایرونی ایرونی

میشه....هان؟"   سرش را تکان داد و گفت:" به دلیل وقت اندکمون، بد

فکری هم نیست...!!! فرهنگ سازیمون رو از همینجا شروع میکنیم..." 

کیفم را برداشتم و با عصبانیت از جایم بلند شدم. از در که بیرون میرفتم،

برگه های روی میزش افتاد. نگاه من هم افتاد به دسته ی  دی وی دی

سریال های خارجی که زیر برگه هایش گذاشته بود!

 



 





کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به خانم ریحانه توسلی نیا می باشد.
طراحی قالب وبلاگ و طراحی گرافیک توسط استودیو طراحی حاشیه